ایستگاه مترو اگر خلوت باشد. دلپذیرترین جای دنیا است. دوست دارم ساعتها روی صندلیهایش بنشینم و به رفت و آمد آدمها خیره شوم. اصلا انگار آدمها زیر زمین که میآیند شکل دیگری میشوند یکجور رمز و راز یکجور صبر و سکوت در چهرهی همه دیده میشود. حتی خستهترینها. مدتهاست با شخص جدیدی دوست نشدهام. حوصلهی آدمها را ندارم. در ایستگاه مترو، اگر خلوت باشد، بدم نمیآید با بغل دستیام گپی بزنم ...
شیشههای رنگی لکهدار. تابلوها. کاشیکاریها و غیره. همه را دوست دارم. کیفم را میگذارم کنار دستم و نگاهشان میکنم. گاهی هم نگاهم به رهگذری کیف به دست، مثل خودم میافتد. سفر را در چهرهاش میخوانم و او هم. به هم لبخند میزنیم و میرود. یکی میگفت سکوت به چهرهی آدم مینشیند. یعنی اگر مدتهای مدید ساکت باشی چهرهات سکوتت را نشان میدهد. سفر هم همینطور است. سفر به چهره آنهایی که همیشه مسافرند مینشیند. شاید چیزی در نگاهشان باشد که این را به آدم میگوید. نمیدانم ...
شیشههای رنگی لکهدار. تابلوها. کاشیکاریها و غیره. همه را دوست دارم. کیفم را میگذارم کنار دستم و نگاهشان میکنم. گاهی هم نگاهم به رهگذری کیف به دست، مثل خودم میافتد. سفر را در چهرهاش میخوانم و او هم. به هم لبخند میزنیم و میرود. یکی میگفت سکوت به چهرهی آدم مینشیند. یعنی اگر مدتهای مدید ساکت باشی چهرهات سکوتت را نشان میدهد. سفر هم همینطور است. سفر به چهره آنهایی که همیشه مسافرند مینشیند. شاید چیزی در نگاهشان باشد که این را به آدم میگوید. نمیدانم ...
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()
دیروز وقتی میگفت هیچ چارهای نیست و سکوت کرده بود، میدانستم با سکوتش دارد دنبال راه چارهای میگردد. خاطرات گذشته را مرور میکرد تا بداند چرا گفته بود «ممکن نیست». در مقابل آنچه فکر میکرد برداشتی زاهدانه از احساسات درونیست، بیرحمانه راهی را انتخاب کرده بود که امروز برایش تبدیل شده به فکری مبهم، دربارهی چیزی که باید اتفاق میافتاد و اتفاق نیفتاده بود. بیهوده فکر میکرد کار فشردهاش همیشه همان چیزی است که در بیرون جریان دارد، کم و بیش او هم شاید آنرا میدانست، یکبار گفته بود: «یادت باشد، ضعفهایمان وقتی بزرگتر میشویم هم با میمانند!» راست گفته بود، و او را با این فکر که: اگر قرار است دورهی مناسب جدیدی پیش بیاید، باید خودبهخود بیاید، تنها گذاشته بود. نمیتوانست فراموش کند... وقتی زمان زیادی میگذرد همه چیز دور از دسترس و متفاوت میشود. گذران زندگی در فضایی که دیگر به کسی تعلق ندارد، برای همه دردناک است. این تصویری بود که سالها میدید توی همهی آینهها منعکس میشود، شاید هم همین تصویر وادارش کرده بود تا با آن حال ناخرسند و دردآلود چشمانش را ببندد و او را از دست بدهد! بدون اینکه صدایش شنیده شود گفته بود: غیرممکن است. هیچکدام نمیدانستند چرا غیر ممکن است؟ دلش میخواست برخلاف اصراری که میکرد، از او چیزی بشنود، اما وقتی بههم نگاه کردند، مثل این بود که هر دو بگویند: پس در اینصورت؟... تجربهی ضعیف کنندهای بود. همانطور کهدستش را فرو میبرد لابلای موهایش، شنیده بود که میگوید: «پس فرصت بده تا به نداشتنت عادت کنم، یا قبول کنم که نباید دیگر چیزی داشته باشم.» همیشه ظرفیت فهم ناگهانی چیزی، بیشتر از آنچه تصور میکنیم میتواند دردناک باشد. بهنظرش میرسید اگر همه اینرا بدانند دیگر برایش اهمیتی ندارد، شاید هم آنوقت با بدجنسی دلش میخواست همه بدانند، نمیدانست برای اینکه آزاد باشد، یا برای اینکه خودش را تنبیه کند. آنقدر به او اهمیت میداد که هیچ کاری برایش نکرده بود. در برابر آنهمه وفاداری و صمیمیتاش که بدون هیچ اجباری ابراز میشد، میدید، جز اشتیاقی پوچ برای دفاع از خود چیزی نداشته، و یا دفاعی نابرابر از اجبار هماهنگی دنیا با افکارش... وقتی پرسیدم واقعاً دوستاش داشتی؟ گفت: بله... بله آنقدر که بتوانم خودم را برای از دست دادنش همیشه سرزنش کنم، دوستش داشتم، مثل یک چشمهی خشک، که در اعماق دلش یاد یک ماهی سرخ کوچولو میجوشه، یاد چشمای سیاه یه بنفشه ...
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()
کاربرگرامی
با سلام و احترام
ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم.
به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید:
http://amoozesh.persianblog.ir
http://support.persianblog.ir
http://help.persianblog.ir
http://fans.persianblog.ir
http://news.persianblog.ir
http://admin.persianblog.ir
باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ
مهدی بوترابی
با سلام و احترام
ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم.
به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید:
http://amoozesh.persianblog.ir
http://support.persianblog.ir
http://help.persianblog.ir
http://fans.persianblog.ir
http://news.persianblog.ir
http://admin.persianblog.ir
باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ
مهدی بوترابی
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧ | پيام هاي ديگران ()
